عبد الرزاق اللاهيجي

439

گوهر مراد ( فارسى )

كرد كه من حرثم « 1 » ، ايشان در غضب شده به قتلش مبادرت كردند . و همهء اين امور در ساعت واحد به وقوع پيوست ، و آنچنان بود كه ، روزى هر پنج تن نزد رسول آمده گفتند : تا وقت ظهر « 2 » ترا مهلت داديم ؛ اگر برگشتى از سخن خود خوب ، و اگر نه ترا به قتل مىرسانيم ! پس آن حضرت به منزل خود آمده ، در ببست ، و به غايت اندوهناك نشست ، جبرئيل نازل شده آورد كه : فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ يعنى اظهار امر خود كن و باك مدار از مشركان « 3 » . آن حضرت گفت : يا جبرئيل چگونه باك ندارم با تهديد كه مستهزئين به من كردند ، گفت : إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ « 4 » حضرت فرمود : « 5 » كه الان نزد من بودند ، جبرئيل گفت ؛ من نيز الآن كفايت امرشان كردم ، و اما بقيّه فراعنه در روز بدر به سزاى خود رسيدند . يهودى گفت : براى موسى عصا ثعبان گرديد . امير فرمود : « 6 » براى پيغمبر ما اعظم از آن شد و آن چنان بود كه مردى از ابى جهل طلبى داشت روزى طلب وجه خود نمود و ابو جهل ، پرواى او نمىكرد و به شرب خمر مشغول بود . يكى از ندماى او ، بر سبيل سخريه ، به آن مرد گفت : كه من دلالت كنم ترا به كسى كه براى تو التماس كند ، و از اين مرد حق تو بستاند ، پس دلالتش بسوى محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم كرد ، و ابو جهل هميشه مىگفت روزى باشد كه محمّد به حاجتى نزد من آيد و من به او استهزا كنم . آن مرد نزد پيغمبر آمده گفت : شنيدم كه ميان تو و عمرو بن هشام ، يعنى ابو جهل صداقتى است ، و مىتوانى كه ، حق من از او بستانى ، آمده‌ام تا شفيع من شوى . پس حضرت برخاسته نزد ابو جهل آمد « 7 » و گفت : « قم يا أبا جهل و أدّ حقّه » يعنى برخيز و ادا كن حقّ اين مرد را ، و از آن روز كنيت او أبي جهل شد ، پس ابو جهل

--> ( 1 ) الف ، ب : حارثم . ( 2 ) الف : زوال . ( 3 ) ب : مشركين . ( 4 ) الحجر 15 / 95 . ( 5 ) الف ، ج : گفت . ( 6 ) الف : گفت . ( 7 ) الف : آمده .